تبليغاتX
گاه نوشت های من

گاه نوشت های من
...بگذار چنان از خواب برآیم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
چقدر قشنگ گفته ای که سنگ می شود گاهی این قلب ها و این دل هایتان . و چقدر قشنگ تر بعدش را توصیف کرده ای . گاهی فکر می کنم تا چه اندازه این بنده ات را ناز بار می آوری که حتی اگر سخت شد و سنگ شد همه ی دار و ندارش، همه ی دلش ، باز هم نوازشش می کنی و امیدش می دهی که غصه نخور ! که هستند پاره ای از سنگ ها که از آن ها نهر ها بجوشد و برخی دیگر از سنگ ها بشکافد و آب از آن بیرون آید *...
دارم فکر می کنم به همه ی قلب هایی که دست توست... و تو می خواهی شان . به لحظه های بعد از قَسَتْ قُلُوبُكُم که کافی ست تو یادشان کنی و تو را یاد کنند تا شکافته شود سنگی دل هایشان. دارم فکر می کنم به این محکمی کلامت ، يَشَّقَّقُ... به این جوشیدن و جاری شدن آب و نور از دلِ سنگی ِ سینه م ، به همین فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ ، همین يَهْبِطُ در برابر تو ، همین شکستن و به زمین خوردن در نگاه تو ... دارم فکر می کنم به همه ی قلب هایی که دست توست و تو می خواهی شان ...
چه خوب که من بنده ی توام ...
 
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً ۚ وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّـهِ ۗ وَمَا اللَّـهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ
﴿٧۴﴾ بقره
 
[ جمعه 23 دی1390 ] [ 0:25 ] [ بهاره ] [ ]
جبران خلیل جبران

زندگی در سکوت ما آواز می خواند.در خواب سبک ما رویا می بیند.حتی آنگاه که سرخورده و پستیم زندگی در سکوت ما آواز ما خواند-زندگی تاج دار و سربلند است...

آن گاه که می گرییم-زندگی به روز لبخند می زند-زندگی آزاد است...

اغلب زندگی را با نام های تلخ می خوانیم اما تنها آن هنگام چنین می کنیم که خود تلخ و تاریکیم...

[ دوشنبه 5 دی1390 ] [ 20:4 ] [ بهاره ] [ ]
 

دل را اگر از حسین بگیرم چه کنم / بی عشق حسین اگر بمیرم چه کنم

فردا که کسی را به کسی کاری نیست / دامان حسین اگر نگیرم چه کنم

. . .

 

 دست من گير كه اين دست همان است كه من

سالها از غم هجران تو بر سر زده ام


که این دست همان است...

که یه روزی قرار بود به خدا بسپارمش

حضور خدا رو اون روز با تمام وجودم احساس کردم

اما لیاقتش نداشتم

   ...

" سُبحانک یا لا إله إلّا أنت إنّی کُنتُ من الظّالمین "

[ یکشنبه 6 آذر1390 ] [ 18:35 ] [ بهاره ] [ ]
 

در یک بازی

وقتی بسیار خواهی آموخت

که حریف توان شکست دادن تو را داشته باشد...

[ جمعه 21 مرداد1390 ] [ 17:53 ] [ بهاره ] [ ]

   تیک تاک...

چند لحظه از زندگی من به شنیدن تیک تاک ساعت دیواری می گذره و من شاکی از صدای تیک تاکی هستم که به وقت خواب و بی موقع توجه من رو به خودش جلب کرده!کاری نمی تونم بکنم!همچنان این لحظه جاش رو به لحظه بعدی می ده و همین طور لحظه ها متولد می شوند و می روند!

یاد لحظه هایی از زندگی می افتم که دلم می خواسته جلوی تک تک این تیک تاک ها رو بگیرم و زمان ثابت بمونه و من توی خوشی و شادی ابدی بشم...

یاد لحظه هایی از زندگی می افتم که می خواستم تک تک این تیک تاک ها رو هل بدم که زودتر برند بلکه نفس تازه ای بکشم و توی فضای خفقان آور نا امیدی و غصه نفس کم نیارم...

لحظه هایی از زندگی هستند که تحمل یک لحظه هم نشینی با اونها رو هم نداریم و می خواهیم زود زود دست از سر ما بردارند و بروند و خیلی از لحظه ها هستند که با کلی اشتیاق و ذوق می خواهیم برای همیشه پیش خودمون نگهشون داریم ولی...

لحظه های زندگی به خواست من یا تو - به شرایط غم یا شادی که در اونها غوطه ور هستیم تغییر نمی کنند.کند نمی شوند - تند نمی شوند.فقط می آیند و می روند.به همان قانون همیشگی یک ثانیه ای...

پس دیگه نمی خوام ثانیه های زندگی رو تو دستام نگه دارم یا فوتشون کنم که زودی برند!فقط روی موج لحظه ها سوار میشم و با هر لحظه ای که میگذره دوست میشم.این زندگی منه.با تیک تاک ها نمی جنگم که برو یا بمون.فقط رها و آزاد در گذر زمان تجربه می کنم - حس می کنم - یاد می گیرم - می خندم - اشک می ریزم و زندگی میکنم.

لحظه های زندگی هر آنچه را که باید به من می دهند...

[ شنبه 1 مرداد1390 ] [ 13:55 ] [ بهاره ] [ ]

ندیده بعثتت را ایمان آوردیم - ندیده غدیر را پیمان بستیم و بر آن باقی ماندیم - ندیده عاشورا را  گریستیم و خونمان همیشه به جوش است از ندیدنش کاش بودیم...

   و اکنون نیز از فراق عشقی ندیده می سوزیم و در انتظاری غریب بی تابیم و کاش باشیم...

   ندیده به بعثت و غدیر و عاشورا یقین یافتیم٬ ندیده باور کردیم٬ صمیمانه آنچه را گذشت و آنچه را که خواهد بود...

   خدایا مبادا که نبینیم محبتت را٬ خلاصه ی بعثتت را٬ عصاره ی غدیر را٬ و ثائر عاشورا را٬ خدایا روا        مدار که دیگر او را ندیده٬ بمیریم... 

*اللّهم عجّل لولیّک الفرج*

همه می گویند به امید ظهورش صلوات

کاش این جمعه بگویندبه تبریک حضورش صلوات... 

[ یکشنبه 26 تیر1390 ] [ 11:55 ] [ بهاره ] [ ]

خدا را باور کنید - به چنین باوری محتاجید...

 

ایرانیان باستان اولین فصل سال را "به-آر"یعنی آورنده ی بهترین ها نامیدند،

در سال نو بهترین ها را برایتان آرزومندم.

[ دوشنبه 1 فروردین1390 ] [ 17:47 ] [ بهاره ] [ ]
قرن ما
روزگارمرگ انسانیت است           
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی  پاکی مروت ابلهی است
صحبت از پژمردن یک برگ نیست            
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست         
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق                        
گفتگو از مرگ انسانیت است
[ سه شنبه 26 آبان1388 ] [ 14:27 ] [ بهاره ] [ ]
 

    قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون آرتوراشی به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال ۱۹۸۳ دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شدو در بستر مرگ افتاد .او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد...

      یکی از طرفدارانش نوشته بود:

         چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟

      آرتور در پاسخش نوشت:

در دنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند.

۵ میلیون یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.

۵۰۰هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.

۵۰هزار نفر پا به مسابقات می گذارند و ۵ هزار نفر سر شناس می شوند و

۵۰نفر به مسابقات ویمبلدون را پیدا می کنند.

۴نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال و آن هنگام که جام قهرمانی را در دستم گرفته بودم  هرگز نگفتم چرا؟ چرا من؟

      و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی توانم بگویم :خدایا ! چرا من؟ ...

[ دوشنبه 5 اسفند1387 ] [ 21:59 ] [ بهاره ] [ ]
 

             رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند      آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند

             از دل برکه شب سر زد و تابید به خورشید   تا دل روشن نیلوفری اش پاک بماند

             دل و دامان شب آن گونه ز سوز دم او سوخت    که گریبان سحر تا به ابد چاک بماند

            جز صدای سخن عشق صدایی نشنیدم     که در این همهمه گنبد افلاک بماند

 

      امام حسین (ع) یک متن است...

   آری حسین یک متن است و به عنوان یک متن هر کسی می تواند آن را بخواند و از خواندن آن لذت ببرد.البته شرط پذیرفتن این نکته در این است که هر خواننده بتواند جدا از شخصیت خود متن آن را بر اساس علایق و سلایق خویش بخواند و درک خاصی با توجه به عینک خاص خود (همت) از آن ارائه دهد.

                 «کودکان کربلا»

راستی آیا

                        کودکان کربلا،تکلیفشان تنها

                                         دائما تکرار مشق آب آب

                       مشق بابا آب بود.(قیصر امین پور-دستور زبان عشق)

 

               و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نام ها،نه !

       کربلا حرم حق است و هیچ کس را جز یاران امام حسین(ع)راهی به سوی حقیقت نیست...

                                                             (شهید آوینی)

 «شهادت سید و سالار شهیدان امام حسین (ع) و قمر بنی هاشم،حضرت ابوالفضل العباس

بر تمامی عاشقان تسلیت باد.»

[ یکشنبه 15 دی1387 ] [ 14:40 ] [ بهاره ] [ ]

«به آرامی شروع به مردن میکنی

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی…

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت بر تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت

از احساسات سرکش

و چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند

و ضربان قلبت را تندتر می کنند

دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت شاد نیستی، آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن

مگذار که به آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن»

پابلو نرودا

[ سه شنبه 9 مهر1387 ] [ 22:0 ] [ بهاره ] [ ]
 خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم،

 اما

زمین سخت و تیره وتار بود، دامنم به سختی اش گیر کرد و دستم به تیرگی اش،

و من هر روز ذره ذره سخت تر شدم،

و من سنگ شدم و دیگر نور از من نمی گذرد،

وحالا تنها یادگاری ام از بهشت،اشک است.

ولی دیگر نمی بارم چون می ترسم بعد از آن سنگ ریزه ببارم!

[ یکشنبه 31 شهریور1387 ] [ 13:39 ] [ بهاره ] [ ]

      وقتی آمدم هیچ کس نفهمید از سوی او آمده ام چون کودکان بی پروا بودم یادم دادند که بترسم .ترس از دست دادن حقیرم کرد و شوق آینده طماعم . دلم صاف بود که دروغ را قطره قطره در روحم چکاندند . کم کم خودم هم فراموش کردم سفیر چه کسی هستم و برای چه کاری آمده ام . صدای اذان صبح و انالله در خانه پیچیده و دارند بالای سرم شیون می کنند . من همه چیز رابه یاد آورده ام و در وجودم صدای گریه نوزاد یک روزه ای را می شنوم  .  .  . 

[ یکشنبه 16 تیر1387 ] [ 20:12 ] [ بهاره ] [ ]

   کاش وقتی زندگی فرصت دهد                     گاهی از پروانه ها یادی کنیم

    کاش بخشی از زمان خویش را                     وقف قسمت کردن شادی کنیم

   کاش رسم دوستی را ساده تر                     مهربان تر آسمانی تر کنیم

        فاصله های میان خویش را

         با خطوط دوستی مبهم کنیم...

 

[ دوشنبه 22 مرداد1386 ] [ 22:13 ] [ بهاره ] [ ]

خدایا!مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده.بگذار هر جا تنفر است بذر عشق بکارم.هرجا آزردگی است ببخشایم.هرجا شک است ایمان و هرجا یاس است امید و هر جا تاریکی است روشنایی و هر جا غم جاری است شادی نثار کنم.

الهی!توفیقم ده پیش از طلب همدردی/همدردی کنم و پیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم.پیش از انکه دوستم بدارند دوست بدارم .

    زیرا در عطا کردن است که می ستانیم 

 و در بخشیدن است که بخشنده می شویم

        و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.  

       

[ جمعه 19 مرداد1386 ] [ 23:23 ] [ بهاره ] [ ]

اون موقع ها که کوچکتر بودم یه بازی بود به اسم ماروپله.حتما این بازی رو بلدین.می خوام بگم زندگی ما هم عین اونه.دقیقا همون بازی.یه مسیری هست که باید طی بشه تا برسیم به خونه ۱۰۰که مقصده.حالا توی این مسیر چه اتفاقی می افته ...کیا ازنردبون می رن بالا و ماره چه کسی رو نیش میزنه خدا میدونه.بعضیها میگن:هیچ چیز این راه و این زندگی دست ما نیست.همه اش از روی شانسه.چون تاس زندگی هر عددی رو که نشون بده ما هم باید طبق همون بریم جلو.شاید همین طور باشه.شاید هم دقیقا بر عکسش اما یه چیزی برلی من خیلی مهمه:(چطور طی کردن این راه.)این که توی راه دست چند نفررومی گیریم که ازنردبون بالا بیان.این که چندتا نردبون کرم خورده سر راهمون رو برای غقبیها میخ میزنیم و...توی این راه چندتا و چه چیزهایی یاد گرفته ایم؟خب هر کسی برای رسیدن یه روشی رو انتخاب میکنه...

[ دوشنبه 15 مرداد1386 ] [ 16:25 ] [ بهاره ] [ ]

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست 

  امتحان ریشه هاست

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

زندگی چون پیچکی است

انتهایش میرسد پیش خدا...

[ چهارشنبه 23 خرداد1386 ] [ 13:21 ] [ بهاره ] [ ]

آرزو هاتو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه

    خدا هیچ وقت یادش نمی ره 

ولی شاید تو یادت بره که چیزی رو که امروز داری آرزوی دیروزت بوده...

[ جمعه 28 اردیبهشت1386 ] [ 13:23 ] [ بهاره ] [ ]

ما همیشه صداهای بلند را می شنویم.پررنگ ها را می بینیم و سخت ها را می خواهیم 

 غافل از اینکه

 خوبی ها آسان می آیند-بی رنگ می مانند و بی صدا می روند...

[ سه شنبه 25 اردیبهشت1386 ] [ 16:2 ] [ بهاره ] [ ]

روح من در جهت تازه اشیا جاریست

روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد

روح من بیکار است

قطره های باران را-درز اجرها رامی شمرد

روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد...

سهراب سپهری

 

[ شنبه 22 اردیبهشت1386 ] [ 16:37 ] [ بهاره ] [ ]
آنچه می خواهیم نیستیم و آنچه هستیم را نمی خواهیم

آنچه را دوست داریم نداریمو آنچه را که داریم دوست نداریم

و این است که هنوز هم امید به فردایی روشن داریم...

ساعت ها را بگذارید بخوابند...بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.

[ جمعه 21 اردیبهشت1386 ] [ 21:45 ] [ بهاره ] [ ]

  در زیباترین لحظات زندگیم ودر شفاف ترین دقایق عمرم به یاد توام.

به یاد تو آواز می خوانم و کلماتم را به آسمان گره می زنم که می دانم خورشید فردا از آن من است.

                                                           یاری ام کن ای مهربان ترین مهربانان

[ شنبه 15 اردیبهشت1386 ] [ 1:1 ] [ بهاره ] [ ]
اینجا آغاز راه است...

می نویسم با این امید که

در زندگی رشد و پیشرفت از آن کسی است که در پی افق های تازه و جدید باشد.

این صفحه پنجره ای است برای ارتباط با دنیایی که سعی میکنم با آن بیگانه نباشم...

[ جمعه 24 فروردین1386 ] [ 12:0 ] [ بهاره ] [ ]
درباره وبلاگ

✿سلام.


✿با همه چیز درآمیز
و با هیچ چیز آمیخته مشو...
در انزوا پاک ماندن،
نه سخت است
و نه با ارزش...

دکتر علی شریعتی




✿چون پوپکی که می رسد از زردی غروب
تا از دیار شب بگریزد به شهر روز
خورشید هم گریخته است از دیار شب
اما پرش به خون شفق می خورد هنوز

من نیز پوپکم

من نیز از غروب غم بی امید خویش
خواهم که رو کنم به تو ای صبح دلفروز
من پوپکم گریخته از سرزمین خویش
در پشت سر گذاشته یاد گذشته را
اکنون شکسته بال تر از مرغ آفتاب
از بیم شب به سوی تو پرواز می کنم
ای آنکه در نگاه تو خورشید خفته است
پرواز را به نام تو آغاز می کنم...



✿قسمتی از وصیت نامه لویی پاستور

در هر حرفه و شغلی که هستید نه اجازه دهید که به بد بینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و ناامیدی بکشاند.

در آرامش حاکم بر ازمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید.

نخست از خود بپرسید,من برای یادگیری خود چه کرده ام؟
سپس همچنان که پیش تر می روید بپرسید,من برای کشورم چه کرده ام؟
و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که

"شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید."

اما صرف نظر از هر پاداشی که زندگی به تلاش هایمان بدهد یا ندهد,آن گاه که لحظه مرگ فرا می رسد هر کدام از ما باید این حق را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:

"من آنچه را که در توان داشتم,انجام داده ام."
امکانات وب