وقتی آمدم هیچ کس نفهمید از سوی او آمده ام چون کودکان بی پروا بودم یادم دادند که بترسم .ترس از دست دادن حقیرم کرد و شوق آینده طماعم . دلم صاف بود که دروغ را قطره قطره در روحم چکاندند . کم کم خودم هم فراموش کردم سفیر چه کسی هستم و برای چه کاری آمده ام . صدای اذان صبح و انالله در خانه پیچیده و دارند بالای سرم شیون می کنند . من همه چیز رابه یاد آورده ام و در وجودم صدای گریه نوزاد یک روزه ای را می شنوم . . .